X
تبلیغات
رایتل
Adiabatic
آرشیو
یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1383
دیگه نگیر بهونه ...

 بعضی وقتها اگه آدم برای نفی یه سری چیزها دنبال بهونه باشه خیلی راحت میتونه بهونه پیدا کنه فرض کنین من میخوام عقاید افلاطون و ارسطو رو زیر سئوال ببرم میرم و اینها رو از تو کتاب پیدا میکنم:

«افلاطون» در کتاب جمهوریت خود بردگى را لازمه بقاء جامعه مى‏داند و مى‏نویسد: «خداوند در طینت بعضى‏ها طلا قرار داده که طبقه حاکمه را تشکیل دهند و احترامشان بیشتر باشد و در طینت گروه دیگرى نقره به‏کار برده و در بردگان آهن و مس قرار داده تا کارگر و کشاورز بشوند» «ارسطو» هم در کتاب سیاست خود از نظام برده‏دارى دفاع کرده و معتقد است که: «به حکم قوانین طبیعت برخى از آدمیان آزاده به‏جهان آمده‏اند و گروهى دیگر براى بندگى ساخته شده‏اند و بندگى براى آنان، هم سودمند است و هم روا...»

(به کتاب سیاست ارسطو، ترجمه حمید عنایت، ص  8  و به بعد مراجعه شود. کتاب افلاطون هم اخیرا تحت عنوان جمهور توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب به فارسى منتشر شده است)

بعد میام کلی هم ادعای عقل و شعورم میشه و میگم این دو تا جز یاوه چیزی نگفتن !!! جدا خیلی بی انصافیه اگه تاثیرات عظیمی که این قبیل افراد رو زندگی بشر گذاشتن رو تنها بواسطه چند مورد اینچنینی بخوایم زیر سئوال ببریم البته تقریبا در مورد اونها تقریبا هیچ کس اینکار رو انجام نمیده ولی خیلی ها هستن که ادعاهای مشابهی رو در موارد دیگه ای مطرح میکنن حتما خودتون بهش برخورد کردین.

 

در شهر مریوان دختر  ۱۳  ساله اى از برادر  ۱۵  ساله خود باردار است.

تا دلتون میخواد کتاب بخونین و کتاب داونلود کنین

سایت اصلی جناب سیلور استاین

 

 

A: Hey, man! Please call me a taxi.

B: Yes, sir. You are a taxi.

 

A: Just look at that young person with the short hair and blue jeans. Is it a boy or a girl?

B: It's a girl. She's my daughter.

A: Oh, I'm sorry, sir. I didn't know that you were her father.

B: I'm not. I'm her mother

 

روزی مدیر یک تیمارستان از پنجره دید همه دیوانه ها بدون موتور صدای موتور در می آورند و می روند اما یکی از آنها ساکت گوشه ای نشسته است.مدیر تصور کرد که او عاقل شده است بنابراین پیش او رفت و پرسید:چرا موتور سواری نمی کنی؟ دیوانه گفت: منتظر مسافر بودم بپر بالا بریم

 

پادشاه بوالهوسی فرمان داد تا هر صاحب عیبی را یک درهم تاوان بگیرند .یکی از داروغه ها مردی چپ چشم را دید و گفت :باید یک درهم بدهی.مرد گفت:چه،چه،چرا بدهم؟ داروغه گفت:دو درهم بده که لکنت زبان هم داری و یقه او را گرفت.مرد خواست دفاع کند معلوم شد که شل است .داروغه سه درهم طلبید در همین گیر و دار کلاه از سرش افتاد و کچلی اش نیز آشکار شد .داروغه این بار چهار درهم طلبید .مرد خواست بگریزد که لنگی او نیز آشکار شد .داروغه به سربازانش گفت :بگیریدش که گنجی است پنهان

The ladder of success is never crowded at the top.

   Napoleon Hill   


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 439558


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها