X
تبلیغات
رایتل
Adiabatic
آرشیو
شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1385
مصطفی

آینده یه کم مبهمه بهش فکر نمی کنم طی همین یکی تو هفته همه چی مشخص میشه . فعلا عملا کار دو جا رو انجام میدم و حقوق یک جا رو هم نمی گیریم . گور باباش مگه همه چی پوله . امروز داشتم برای یکی از مدیرامون یه فایل پاورپوینت درست می کردم تا براش بفرستم آلمان تا تو مذاکراتش ازش استفاده کنه . کامپیوترهای شرکت از این مونیتورهای ال سی دی داره که هزار مدل هم استاندارد رعایت کردن یک ساعت پشت کامپیوتر نشسته بودم بعد که اومدم اینور ملت بهم گفتن چرا چشمات پف کرده شده بودم مثل بابا قورقوری اگر آدم فرصت طلبی بودم حتما همون موقع یه قرار داد با داروگر می بستم . گفتم داروگر یاد موهام افتادم . نمی دونم با چی ظرف می شورین و آیا تو عمرتون سیم ظرفشویی دادین یا نه . تازگی هر شامپویی به سرم میزنم فایده نداره موهام شده سیم ظرفشویی صبح میخواستم از خونه برم بیرون هر کار می کردم یه سری از موهام نمی خوابیدن ! حالا منم اصلا عادت ندارم زیاد با موهام ور برم . معمولا صبحها که میرم حموم همونطوری میزنم بیرون یا علی مدد ! خیلی وقتها حتی موهامو شونه هم نمی زنم . خدایی کار گیج کننده ایه این شونه زدن ! آدم نمی دونه مو رو از کجا برداره و به کجا هدایت کنه ما که کار رو کنرات واگذار کردیم به طبیعت . حال داری سه ساعت با موهات ور بری که چی بشه ؟ خلاصه امروز دیدم خیلی ضایع بازاره . احتمالا هر کی منو میدید خیال میکرد اول صبحی جنی چیزی دیدم که شاخ در آوردم . دل رو زدم به دریا رفتم قیچی رو آوردم و شاخ ها رو چیدم . کیفم رو برداشتم و زدم بیرون .

منشی شرکت قبلی مون پنجشنبه هفته پیش که منم تو شرکت بودم اومد چند رو مرخصی گرفت تو این یکی شرکت بودیم که خبر دادن تو شمال تصادف کردن . نامزدش , مادر شوهر و پدرشوهرش فوت کردن .این پنجشنبه رفتیم تو مراسمشون شرکت کردیم . می دونم خیلی سخته نمی دونم چقدر براش مقدار نمیشه تعیین کرد . انقدر ناراحت بود که زیر بغلش رو گرفته بودن سمت ما که اومد داغش تازه شد آخه تو شرکت همه تاریخ ازداوجش رو ازش می پرسیدن و قرار بد همین هفته ازدواج کنن . با حرفاش همه مون رو آتیش زد . چرا مردها نباید بتونن راحت گریه کنن چرا؟ حس می کردم گلوم شده اندازه توپ بسکتبال باورتون میشه؟

تو این یکی شرکتی که هستیم آلمانی زیاد هست . یکی شون هست که آدم خوش اخلاقیه و با هم زیاد حرف می زنیم . چند روز پیش دیدم همه غذاش رو خورده بهش گفتم غذای ایرانی دوست داری گفت آره حرف نداره مخصوصا از گوشت های شما (منظورش دقیقا گوشت بود نه چیز دیگه ) خیلی خوشم میاد گفتم ولی ما که گوشت خوک نداریم شنیدم شما گوشت خوک خیلی خوشتون میاد گفت اتفاقا من اصلا گوشت خوک خوشم نمیاد گفتم پس یه باره بیا مسلمون شو گفت اتفاقا فکر خوبیه بهش پیشنهاد کردم اسمش رو بذاره عبدالمجید ولی خودش از مصطفی خوشش میاد از اون روز به بعد مصطفی صداش می کنم . امروز باهاش بحث مذهبی میکردم دیدم خودش ته خطه شجره نامه تمام انبیای الهی رو از بر بود ! البته با هم اختلاف نظر هم داریم اون از احمدی نژاد خوشش اومده میگه خوب حال بوش رو گرفته !

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 439558


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها