X
تبلیغات
رایتل
Adiabatic
آرشیو
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1385
دختری به نام بیل گیتس

تنبل که بودم تنبل تر شدم . نگاه کنین ببینین چند وقته چیزی کتابت نکردم .

فعلا که چند روزیه کمر درد گرفتم خفن . دلیلش هم باید بد نشستن پشت کامپیونر باشه کاریش هم نمی تونم بکنم . انگار که کسی از پشت بهم خنجر زده باشه چند تا مهره پایین تر از گردنمه درد بدی داره روش سنتی هر چی بگین امتحان کردم فعلا دست نگه داشتم ببینم تا چه حد جدیه امیدوارم نیازی به دوا و درمون پیدا نکنه .

ظاهرا تغییراتی در راهه و اونطور که بوش میاد خیره . احتمالا طی همین چند روز آینده تغییرات شغلی داشته باشم  و جایگاه بهتری پیدا کنم تا ببینیم چه پیش میاد .

چند وقت پیش کتاب غرور و تعصب جین آستین رو می خوندم . از حظ وافری که همیشه از خوندن کتاب های این چنینی می برم که بگذریم میرسیم به این نکته جالب که در انگلیس اون زمان دخترها از پدر سهم نمی بردن و ارثیه طرف به نزدیک ترین عضو ذکور خانواده می رسید ! خیلی ستم بوده نه ؟

میگم این تبلیغ محصولات تبرک رو دیدین؟ ملت که ما رو باهاش کچل کردن !

           

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

 پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است . .

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است . ..

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود . ..

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 439635


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها